رادین جانرادین جان، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 25 روز سن داره

رادین، نفس زندگی

نامه بیست و چهارم ..... از پنجاه روزگی تا سه ماهگی

1390/5/23 15:41
نویسنده : مامانی
59 بازدید
اشتراک گذاری

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

خوب رادین جیگر، ادامه میدیم

دستهات رو اویل خیلی مشت میکردی، ولی الان دیگه باز میزاری و کاشف به عمل آوردی که این دستها به کاری میاند. در تاریخ 3/30 برای اولین بار عروسکی که از تخت پارکت آویزون کرده بودم رو با دست تکون دادی و گرفتی.

سر و صدا زیاد در میاری و به یک زبون مشترک سه نفری رسیدیم. مثلا سه نفری با هم میگیم اوووووووو. بووووووو

دیگه من و بابایی رو خوب میشناسی به خصوص خود من رو. اوایل وقتی خونه مامان بزرگ میزاشتمت و با بابایی خرید میرفتم خوب اونجا میموندی. ولی الان دیگه حسابی گریه میکنی و میخوای پیش خودمون باشی. الهی قربونت برم من

دستهات رو بالا میاری و دوست داری عروسکی که بالای سرت در دشک بازیت هست رو بگیری.

خدا رو شکر خواب شبانت خوبه و معمولا از ساعت یازده دوازده شب میخوابی تا ساعت ده صبح. چند باری برای شیرخوردن بیدار میشی ولی با چشمان بسته و حتی طاقت نمیاری تا آروغت رو بگیرم و دوست داری زودی دراز بکشی و به خوابت ادامه بدی.

از تاریخ 03/31 خودم حمامت بردم و ناخنهات رو گرفتم.

متاسفانه گاهی دچار یبوست میشی عزیزم.

دیگه حسابی به ادا بازیهای من میخندی . البته خنده بدون صدا. وقتی لبهام رو برات به صورتهای مختلف درمیارم خیلی خوشت میاد. درست در تاریخ 05/18 برای اولین بار قهقه زدی و من و بابایی حسابی حال کردیم و باهات خندیدیم.

در تاریخ 05/17 یعنی زمانی که متاسفانه مامان بزرگ بابایی فوت شده بود و ما در مهمانی بودیم، برای اولین بار چرخیدی و روی دستت افتادی. اون لحظه با زنمو بالاسرت بودیم و دو تایی کلی ذوق کردیم برای این دمر شدنت و بعد به بابایی تعریف کردیم.

اولین مراسم جشنی که شما رو بردم، تاریخ 04/13 مراسم نامزدی نوه عموی من بود. همش نگران بودم که صدای ارکسر اذیتت نکنه ولی خوشبختانه روی میز دراز کشیده بودی و به گلهای روی میز نگاه میکردی و سرگرم شده بودی. البته روز قبلش هم جشن ملودی رفته بودیم که اونجا هم حسابی آقا بودی و اذیت نکردی عزیز دلم.

در حال حاضر دیگه مثل گذشته زیاد حوصله جای شلوغ رو نداری، و بی تابی میکنی. در همین مراسمهای ختم مامان بزرگ بابایی، کمی مامانی رو اذیت کردی. ولی زمانی که برگشتیم خونه حسابی سرحال شدی و شروع کردی به بازی کردن. الهی دورت بگردم

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)